تبليغاتX

◄دل نوشته ها و نانوشته ها►


◄دل نوشته ها و نانوشته ها►

تو به سبز فکر کن...من با درخت عاشق می شوم / عرفان ع

به دلیل برخی مشکلات به روز رسانی فعلا صورت نمی گیرد.


با تشکر

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.|

باغچه ی همسایه

گلهای زیبایی داشت

آرام و شلوغ...گرم و آبی

از دور انگار،تمنا می کردند

یک بغل نگاه... یک دماغ بو

 

اما انگار زمان می ایستاد

وقتی آن وسط

یک چیزی شبیه خدا روی میداد

یا که نه...خودِ خدا آن وسط ها بود انگار

 

دیروز آنجا بودم

بین نعنا ها

با کیفِ مدرسه ام

که خالی بود

هزاران سوال اما در سر..بی جواب

 


عرفان ع.             16/2/1390



*از شهر بازیِ ستاره ها اما

خبری نیست

جز قطع شدن برق

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

**بچه تر که بودم

دندانهای شیری ام را دوست داشتم

در باغچه ی خانه کاشتمشان

آب دادم

اما نمی دانم چرا

شیر ندادند...            بهمن ۱۳۸۹

 

 

** می ترسم از نوشتن وصیت نامه ام

هر سطر و هر قافیه نامِ تو است

اگر مادرم بفهمد...بد میشود...           اسفند ۱۳۸۹

 

 

**گویا در این فیلم

همه به فکر طراح لباس و گریم هستند

و کسی به تهیه کننده فکر نمی کند...

مگر در وقت نیاز...            ۴/۱/۱۳۹۰

 

 

**من از نور میترسیم

اما در قایم باشک اتاق

پنجره ی من باش...          ۵/۱/۱۳۹۰

 

 

**التماس نگاه دارم

منِ آدم برفی

حتی از خورشیدی که تویی...   ۳/۱/۱۳۹۰

 

 

**تنگ ما سر رفت

و ماهی ها هنوز اشک میریزند

از هفت سینی که تو نباشی... ۳/۱/۱۳۹۰

 

 

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

*در حیاط

 

کبوتری آمد

آبی خورد

بالی گشود

در حیاط...

 

پسرک بر بام

سنگی داشت

کبوتر لب حوض

پسرک لب بام

 

بال کبوتر به وسعت سفید

جنس سنگ به سختی درد

یا که باید بزند و پوچ را معنی کند...

یا که نباید بزند و سفید را آسان کند...

 

چه تنگنای سختی...

رسم زندگی عاشق کشی و جاویدان کردن عشق

حیاط خانه جایی برای عاشق شدن

عشق پسرک به کبوتر

و

سنگی که از دست پسرک افتاد

...

 

پایین آمد لب حوض

دست گشود به وسعت زیبا

اما کبوتر دیگر خسته نبود...

پر کشید  با سرعت مرگ...

 

رسم زندگی عاشق کشی و جاویدان کردن عشق …

 

عرفان ع.

2/9/89

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است


قیصر امین پور

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت در ادامه مطلب با یک رمز که فقط یک نفر می داند!


ادامه مطلب
متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

روزی که آب از حسین خجالت کشید

 

ظهری که تشنگی عطش،آب را کشت

خاطره شد...خاطره ای به بلندای شهادت

به آبی آسمان...به رنگ خون

حسین جان تو چقدر اینجا غریبی

که هنوز نفهمیدند که تو برای آب جان ندادی...

کاش بدانند که برای چه بر روی تو آب را بستند.

روزی که آب از حسین خجالت کشید

آن روز خورشید ناراحت بود و عصبانی...

بر همه شلاق میزد.

او به یادگار گذاشت

نقش نفسهایش را

و دلیلشان

چشم باز کنیم و بفهمیم.

خون حسین بر خاک ریخت و خاک صدای قرآن را شنید.

خاک عطر قرآن را گرفت...خاک گریه کرد.

از آن روز به بعد در ظهر عاشورا

بر آرامگاه حسین

خاک هم خجالت می کشد و خون گریه می کند.

 

عرفان ع.

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.|

همین یک لبخند

 

بچه بودم

پرسیدم دور کجاست؟!

گفتند: نرسیدن...

گفتم یعنی چه ؟

گفتند:رسیدن رفتن است و رفتن رسیدن نیست

باز هم با خود کنار نیامدم...

می گفتم مگر می شود؟!

و حالا

بر آرامگاه خاطره رفتم

گل بود و آب

نور بود و خاک

خاطره برایم لبخندی زد

و همین یک لبخند

از دور

برایم کافیست

 

عرفان ع.


ای آشنا

خدا می بیند...خدا می شنود...

دلم را ندیدی...حرفم را نشنیدی...

خداوندا...تو باش برای من.

رسم پاک دوست را تو یاد بده به آدمک ها...

مَرد مُرد و مردانگی افسانه شد...

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

مطالب این وبلاگ چطوره ؟

عالی                  ااااااااااااااااااااااااا..................ا                    50.6%   37رای

خوب                   ااااااااااااااا.........................ا                    19.1%    14رای

متوسط                اااااا................................ا                     6.8%     5رای

ضعیف                 ا....................................ا                     00%      0رای

جمع اش کن بابا    ااااااااااااااااا........................ا                     23.3%   17رای


***تشکر از حضورتون.

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.|

عالم و آدم

 

از چی بگم...از کجا بگم؟

از عشق و ترک وفا بگم ؟

از خداحافظی و صدا بگم ؟

از صدای شکستن دل آدما بگم ؟

 

رسم گل و گلدون یادم هست

شادی باغبون یادم هست

مرگ رفیقمون یادم هست

لحظه لحظه ی شادمون یادم هست

 

عشق ماه و مهتاب دلیلی نداره

عشق آسمون و شهاب دلیلی نداره

رفاقت عاشقی و سراب دلیلی نداره

سکوت سوال و جواب دلیلی نداره

 

تو که نیستی باغ قلبم خلوت شده

سکوت تو واسم حرمت شده

نگاه تو واسم نشانه ی عصمت شده

واسه تو همه زندگیم غرق محبت شده

 

مرگ ثانیه واسم کابوس شده

چشمای تو واسم فانوس شده

عشق تو واسم ناموس شده

دیگه فرشته هم واسمون جاسوس شده...

 

عرفان ع.

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

به خاکیم.


درخت سبز است و زندگی آبی

باران زندگی و باد صدا

دروغ چتر است

بازش نکنیم

باران تنها برای خاک نمی خواند

شرط است که تنها به خاک نرویم.

اگر ماهی حوض تنها می چرخد

و می رقصد

دیوار برایش عذاب است و دریا آرزو.

ای آرزوی آرزو... ماهی را برسان به او.

اگر تنها رفتیم

از خاک ما ، گیاهی شاید

درخت سرو یا چمنی شاید

خوش آن که ، گر درختی بود بر سایه سارش

یا اگر چمنی بود بر سبزه زارش

مردمانی از شهری دور

نفسی تازه کنند و دلی عاشق.

اگر از ما یادی نبود

چه بسا خاکی بود...

                          عرفان ع.


به یاد روز مرگم که چه ترسها دارم از آن

و چه خوشی ها.

ترس از آنکه نکند با رویی خجل در مقابل حق باشم و خوش از آنکه بعد از جزا و پاداش ما را در حریم بهشت شاید.

چه لب ها که از مرگم شاد شوند و چه چشمها که اشک

فرقی ندارد برای من.

یاد گلرخی ارزش


شعری که یک دفعه اومد تو ذهنم :

گر مرا بعد از عمری لیلی یاد کرد... عمر من از غم هجران شاد کرد

گر بوی گل و آواز بلبل نرسید ز باغ  ... خارش هم ز عشق مرا بی تاب کرد

                                                                                                      عرفان ع.

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

سکس ((لذت جنسی))

 

خجالت نکشیم و حرف بزنیم.تحلیل کنیم.دلابل رو بررسی کنیم.

هر حرفی رو که در زیر می خونید، برداشت و سخن شخصی من هست.عضو هیچ فرقه،حذب،گروه و گروهکی هم نیستم. فقط حرف دلمه،چیزایی که من دیدم و برداشت کردم.اگر دروغ گفتم و با حرف غلطی هم زدم تذکر بدید ولی محکوم نکنید.حاکم اصلی بالای سر ما هم هست.

قبل از هرچیز...خودم باید معرفی بشم که حرف در نیاد.من معصوم نیستم،قصد نصیحت هم ندارم.اگر دوست نداری تحلیل من رو بشنوی،مختاری که نخونی.پس نخون.من یک پسر هستم.هوس و شهوت دارم.نمی دونم ممکنه در آینده کنترلم رو از دست بدم یا نه و نمی دونم این شهوت رو چه جوری ممکنه تخلیه کنم.پس فکر نکنید که از گناه معصوم و یا لیدر جهنم هستم.

و نکته آخر...چون ما ایرانی ها عادت داریم از این مسئله در خانواده با خجالت و یا خفا صحبت کنیم و با دوستان از همه چیش می گیم،پس لطفا چون من رو نمی شناسید در مورد من بی دلیل قضاوت نکنید.پذیرا و میزبان فحش و توهین شما هم هستم.به هر حال باید یه چجوری خالی شد دیگه...شماهم به من فحش بده.

نکته ی آخرتر از آخر: بی دلیل قضاوت نکنیم.

خوب...اصل مطلب.ایران کشور اسلامی هست.یعنی دین اول اش اسلام است.کار به بحث های سیاسی نداریم و نمی خوام بگم که هرکی نمازو روزه و حج و زکات و ... رو به جا نیوورد مسلمان نیست،ولی به هر حال یک چیزایی باید رعایت بشن.

خیلی از روحانی های محترم، دوستی دختر و پسر رو بد میدونن.یکی روانشناسی داشت سخنرانی می کرد و گفت: دوستی دختر و پسر عیب نداره...خیلی هم خوبه...دوست بشید با هم./ یک دفعه یکی از اون ته داد زد: دخترت چند سالشه...سخنران گفت: ااا...آقا آرومتر...من دخترم 16 سالشه.بعد همه داد زدن: آقا...آقا...شمارشو بده.سخنران هم داد زد:آقا آرووووومم باشیییید.چرا باید بدم.یک پیرمردی عصاش رو برد بالا و به سخنران اشاره کرد و بهش گفت: مگه نمی گی دوستی دختر و پسر عیب نداره؟!؟!؟ من هم می خوام با دخترت دوست بشم دیگه!

خوب.حالا نیت من از نقل این داستان چی بود؟! من نمی خوام بگم دوستی دختر و پسر گناه کبیرست.ولی به حرفهام لطفا گوش کنید. همه قبول دارید این روزا سخته که کسی به کسی اعتماد داشته باشه؟؟ قبول دارید اعتماد به صفر میل میکنه؟؟پس دوستی صفر صفرم میشه که باعث به وجود آمدن ابهام میشه.حالا باید رفع ابهام کرد.از قائده هوپیتال می ریم.اگر دختر یا پسری رو دیدید،شناختید،آزماش کردید،اطمینان پیدا کردید...بعد باهاش رابطه پاک داشته باشید.این مشکلی نداره.مشکل امروز جامعه ما و فرهنگی که حکم فرما شده ، عدم شناخت هست.البته دروغ نقش بسیااااااار زیادی داره.اگر من بخوام با دختری دوست بشم و اون نخواد و به خاطر این رابطه به اون دروغ بگم....این عین خیانت میمونه ، و دلیل بی اعتمادی.

همین خود من.نمی خوام بگم از دختر ضربه خردم...چون با دختری نبودم اونجوری که شما تو ذهنتون هست. ولی از چندتا دوست نما(( پسر)) ضربه خوردم و در خاطرم میمونه.چون نتونسته بودم خوب بشناسمشون.

شعر سهراب سپهری:

من اناری را می کنم دانه، به دل می گویم:

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.

می پرد در چشمم آب انار، اشک می ریزم.

امیدوارم معنی شعر رو بفهمید.نمی گم اصلا اعتماد نکنید...می گم با چشم باز اعتماد کنید که مثل من پشیمون نشید.چون من از کل عالم و آدم چهار تا دوست بیشتر ندارم...این همه آدم...همش چهارتا!! اولیش خداست.دومی آقا محمد کروشاتی.سومی آقا امین تنورساز.چهارمی هم یکی بود که اسم نمی آرم،چون تاریخ مصرف من براش گذشت...عیب نداره...با همین چهارتا هم میشه زندگی کرد.

برگردیم به موضوع بحثمون.یه تحقیقی کردم.دوست دارم شما هم بدونید.این مدت هم درگیر همین تحقیق بودم.

یک آی دی ((شناسه کاربری)) با اسم دخترونه((سارا)) ساختم.و با یکی از برنامه ها به شبکه متصل شدم.رفتم تو چندتا رووم((اتاق گفت و گو)). بعد از اینکه وارد شدم و کاربرها فهمیدن که یک دختر وارد شده،سیل سوالات به سمت من سرازیر شد...

سلام سارا...خوبی؟؟...چند سالته؟؟...بچه کجایی؟؟...پایه دوستی هستی؟؟...عکس بده!!!!!

هنوز جواب سوال اولی رو ندادم دومی سوال می پرسید.این تازه اولشه. پیشنهادها رو هم بگم ؟؟...بگم؟؟...بگم؟؟...نه دیگه. نگم بهتره. آخه همه مثل هم نیستن. پسر خوب هم گیر میاد.

بعد از اوون رفتم تو رووم سکس و در آنجا بود که فهمیدم شیطان مفرد نیست،بلکه فراتر از جمع است.پیشنهادها از پایین به بالا سرازیر می شدن.بیشتر افراد رووم پسر بودن و با اومدن یک دختر روحشون به آسمانها پر می کشید..حال و احوال گرم...پیشنهادهای سخاوتمندانه...بیخیال./چقدر هم راحت عکس میدادن.انگار نه انگار.پیشنهاد می کنم که به همراه یک دستگاه  سوسک قهوه ای و ضد ضربه خاله بازی کنید اما به اینجور جاها نرید.پسرهای اونجا انگار عقده یی بودن.انگار کمبود داشتن.نمی دونم چرا اینجوری شدن آخه!دخترهایی هم که اونا بودن فقط می خواستن سر آدم کلاه بذارن.کارت شارژ میگرفتن و هیچی به آدم نمی دادن((فکر نکنید که من هم مغز خر خوردم و بهشون دادم)).بعضی دیگه مثل من با شناسه دخترونه میومدن ولی پسر بودن.ولی تفاوتشون با من این بود که من برای سو اسفاده نرفته بودم.این دسته((پسرهای که با شناسه دخترونه میومدن))دنبال تیغ زدن بودن.عکس و کلیپ و کارت شارژ میخواستن.البته راحت میشه مچشون رو گرفت.

 

بگذریم...برگردیم به جامعه خودمون.کافیه که در خیابانهای شهر قدم بزنید تا آدمهایی ((چه پسر و چه دختر)) که عفت و انسانیت خودشون رو به چه چیز کم ارزشی میفروشن.البته من خودم اعتقاد دارم که از ظاهر آدم نباید قضاوت کرد.ممکنه ی خانمی ظاهر و حجابش از نظر اسلام و آدمهای دیگه بد باشه،اما دل اون روشن باشه،آگاه و زیبا سیرت باشه.که البته از این نوع آدمها کم پیدا میشه. به شعر زیر توجه کنید

گر دایره ی کوزه ز گوهر سازند ... از کوزه همان برون تراود که در اوست

ظاهر آدم هم باید با درونش یکی باشه دیگه. درست میگم یا نه؟ میشه یکی که ادعای اسلام و مومن بودن داره لباس چسبون بپوشه جوری که حجم های بدنش معلوم باشه؟!؟...نه،خدایی...میشه؟!؟

 

و در اینجا می خوام به بحث پرطرفدار اما غریبه((به معنای واقعی)) به نام عشق اشاره کنم.البته به رابطش با موضوع بحث اشاره می کنم.و چون خیلی طرفدار داره،باید باز هم بگم که اینها نظر شخصی من هستن.

اگر دختر و پسری با هم دوست بودن...یا به سلامتی ازدواج کردن...چه راهی اوج عشق رو به طرف مقابل میرسونه ؟؟ با چه راهی میشه به طرف مقابلت بفهمونی که دوسش داری؟؟

متاسفانه و متاسفانه باید بگم که بعضی ها این راه رو سکس میدونن.آیا این کار به هردو طرف آرامش میده؟؟آیا اگر دختر و پسری با هم دوست بودن،انصاف هست که یکی سر اون یکی رو ((بیشتر پسرها سر دخترها رو)) گول بمالن تا به هدفشون ((سکس)) برسن؟؟

آیا میدونید که بعد از مدتی یک امر عادی میشه براتون و دوست دارید افراد جدید رو تجربه کنید؟؟و در این هنگام از شما بوی بدی میاد.بوی خیانت! حق نیست./

حالا شاید فکر کنی من آدم نیستم و در من چیزی به نام شهوت وجود نداره.چرا وجود داره ولی با جاهلی اون رو آروم نمی کنم.شاید هم اشتبه کنم.حتما داری تو دلت میگی من میرم مسجد تا شهوتم بخوابه،ها ؟؟ نه.من خودم رو سر گرم میکنم.بهش فکر نمی کنم تا به موقعش.

 

جملات پایانی:

عشق مقدس هست.سکس((اون هم از نوع کثیف)) رو با عشق پیوند نزنید.دل به دل راه داره.به جای شهوت به طرف مقابل آرامش هدیه بدیم بهتر نیست ؟!البته یک سری مسائل دیگه هم هست که اگر بیان کنم وبلاگم فیلتر میشه و خودم تحت تعقب!پس فکر نکنید که نمیدونم.

عشقتون پایدار.رسمتون دلدار.حرفتون کردار.زندگیتون پر بار.دلتون بیدار.دوستتون رازدار.باباتون پولدار.......کار نداری؟؟...نظر بذار.


عرفان ع.

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

فرهنگ چیست ؟!

دوتا ایرانی داشتن یه فیلم خارجی((آمریکایی)) میدیدن...این دو نفر از قضا رفیق های خودم بودن.من هم اونجا بودم.تو فیلم یه دختر و پسر همدیگه رو می بوسن.

یکی از این دو نفر((ایرانی)) به اون یکی میگه: اون وقت ما رو ببین!!

اون یکی جواب داد : اونا فرهنگ دارن!!!!

تا این جمله رو شنیدم به فکر فرو رفتم...با خودم گفتم: آیا فرهنگ اینه؟! هرکسی از این کارا کنه با فرهنگه؟! آدما به چه فلاکتی افتادن! و...

بی خیال!

لطفا به سوال زیر پاسخ بدید.

اگر بهتون بگن فقط یک روز دیگه زنده هستی...و می تونی هر کاری رو انجام بدی...اون وقت دوست داری چه کاری رو انجام بدی ؟؟؟

پاسخ خودتون رو به صورت نظر بذارید...

مرسی

متولد شده در ساعتی که ساعتها می ایستند توسط عرفان ع.| |

Design By : Night Melody

Specific
Others